اولین نوروز دور از وطن ۱۳۸۸

نوشته شده در شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸ توسط پدر صبا

سال نو مبارک. امسال اولین باری بود که سال را دور از وطن و بقیه اعضای خانواده تحویل کردیم. سال تحویل به وقت اینجا ساعت ۱۹ و ۴۳ دقیقه بود.

بعد از پذیرش گرفتن من در دانشگاه University of Malaya و مشخص شدن اینکه مدت طولانی در کوالالامپور خواهیم ماند، خونه را هم عوض کردیم و به منطقه Taman Maluri نزدیک مهدکودک صبا اومدیم.

فعلا همه شرایط خوبه و کم کم به شرایط آب و هوایی اینجا هم بیشتر عادت کردیم.

صبا هم حالا دیگه روزی دو بار به پارک داخل مجموعه میره و به قول خودش تاب تاب بازی می کنه. با سگ همسایه (هاپ هاپ) هم حسابی دوست شدن و روزی حداقل چند دقیقه ای را با هم بازی می کنند.

بیشتر اعضای بدنش را تقریبا به هر دو زبان فارسی و انگلیسی می شناسه و می تونه اسمشون را بگه.

امیدوارم امسال، سالی پر از شادی و موفقیت برای همه ما باشه.

۳ نظر درباره “اولین نوروز دور از وطن ۱۳۸۸” داده شده است.

  1. حسین طاهری گفت :

    چه خبر های خوبی
    خوش بگذره و روز به روز موفق تر باشید

  2. پویا گفت :

    سلام صباخی
    اگر یادت بیاد (اگه البته میدونم نمیاد) ما همه با هم نه ماه پیش اومدیم به یک مسافرت طولانی. به یک جایی به نام مالزی که همیشه تابستونه. از اون موقع تو خیلی فرق کردی. روز اول درسته که فکرت مثل همه ما کار می کرد ولی نمی تونستی خواسته هات رو بیان کنی چون نه بلد بودی چیزی بگی و نه بلد بودی حرکت کنی و بری طرف چیزی که میخواهی. پس همش گریه میکردی تا بقیه بفهند خواسته ای داری و شانسی بفهمند که اون چیه.
    اما الان دیگه اونجوری نیستی می تونی خواسته ات رو بگی. میدونی که حق گرفتنی است و نه دادنی بنابراین به جای ناله کردن، سعی می کنی با قدرت اونو به دست بیاری و کم کم داری میفهمی که بعضی جاها هم باید تسلیم بشی چون نمی تونی به خواسته ات برسی.
    از این مدت هفت ماهش رو ما با هم زندگی کردیم و تو برای من یک دوست کوچولوی خیلی خوب بودی. من از اینکه با تو حرف میزنم و بازی می کنم خیلی خوشحال بودم و خیلی چیزها هم ازت یاد گرفتم. به خصوص اطلاعاتم در مورد اینکه با آدم های کوچیکی مثل تو چطور باید رفتار کرد، خیلی زیاد شد. وقتی تو از پیش ما رفتی (و البته چند روز بعدش هم ما برای یک ماه رفتیم ایران) من خیلی غصه خوردم و تو هم کمی گیج شده بودی، به خصوص وقتی به خونه ما که خونه قبلی خودتون بود میومدی.
    تو دختر با استعدادی هستی مخصوصا توی کارهای ظریف فیزیکی. شاید بتونی بعد ها یک جراح خوب بشی. در هر حال خیلی چیزها مونده که باید یاد بگیری و از این نظر خیلی شبیه من (و بقیه آدما) هستی! همه ما باید خیلی چیزها یاد بگیریم.
    الان که داری میری ایران من ناراحتم که چند وقتی تو رو نمی بینم. حدس میزنم که تو هم الان ناراحتی، البته نه برای دیدن من. بلکه برای این ناراحتی که توی هواپیمای ایران ایر جایی برای نشستن نداری و بهت یک تختخواب کوچیک دادن که اونهم خرابه و به جاری خودش متصل نمیشه (مثل موقع اومدن). تو هم حوصلت توی بغل مامان و بابات سر رفته و جات ناراحته و دلت میخواد توی هواپیما راه بری و با بقیه بچه ها بازی کنی ولی نمیشه!
    صبر کن. اگه صبر کنی همه چیزا درست (و همه چیزایی که الان درستند خراب) میشه.

  3. خاطرات صبا صبوحی » بايگاني » عممموو (پويا) گفت :

    […] ما تو هواپيما بوديم، عممموو (عمو پويا) برام (در پست قبلي) اين نامه را نوشته بود: سلام صباخی اگر یادت بیاد (اگه […]

نظر بدهید



counter
Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter Search Engine Optimization